


طبقه بندی: کاریکاتور،
این اتومبیل ها توسط دو طراح بزرگ، نیما نوریان و سیمون بروک طراحی شده اند.

طبقه بندی: عکسهای ماشین،
خیلی تعجب كردم . چرا باید بازیگری كه تو اون سریال اینقدر حجابش خوبه و نقش مثبتی رو بازی میكنه باید در واقع حجابش این باشه
به نظر من اینها با این وضعشون ،حجاب و دین رو به مسخره گرفتن
یعنی ما بازیگری نداریم كه واقعا حجابش خوب باشه تا اینطور نقشها رو به اونها بدیم ؟؟؟



برچسبها : عكس بازیگران . عكس بی حجاب . عكس بازیگران بد حجاب . عكس بازیگران تلویزیون
طبقه بندی: عکس بازیگران زن،
بسان رود
که در نشیب دره
شاد و پرغرور می دود
رونده باش
امید هیچ معجزی
ز مرده نیست . . .
.
.
وقتی چلچله ها برایت آواز می خوانند فرصتی به کلاغ نده تا برایت قار قار کند . . .
.
.
آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند .
آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند .
آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند . . .
.
.
نیکبخت آن است که از حال دیگران پند گیرد
و بد بخت آنکه از حال او پند گیرند . . .
.
.
هر آدمی
بهایی دارد ، اگر به کسی بیش از حدش بها بدهی
مثل یک جنس بنجل می ماند روی دستت . . .
.
.
تویی که مرا در سقوط میبینی
تا به حال اندیشیده ای که شاید، تو خود وارونه ایستاده ای ؟
.
.
در دوستیهایمان
به جای اینکه دنبال تفاوتهایمان باشیم
بهتر است به دنبال شباهتهایمان بگردیم . . .
.
.
واقعیتهای کوچک زندگی:
برخی خرسها حمله ی شان را با یک در زدن مودبانه شروع می کنند . . .
.
.
هر کس مرتکب اشتباهی نشده، اکتشافی هم نکرده است . . .
.
.
فردا یک راز است برایش برنامه ریزی کن اما نگران نباش.
دیروز یک خاطره بود لطفاً حسرتش را نخور.
ولی امروز یک هدیه است. پس قدرش را بدان . . .
برچسبها : اس ام اس جدید . اس ام اس جالب . اس ام اس سخن بزرگان .
طبقه بندی: اس ام اس ادبی و فلسفی،
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت.
شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و
در فکری عمیق فرو رفته بود و اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوه مینوشید پیدا کرد ...
در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید : چی شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم،
۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!
زن که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه ...
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد ؟!
زن در حالی که روی صندلی کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت:
یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم!
طبقه بندی: داستان های زیبا و خواندنی،

